معصومه باقری کیمیا

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست....

معصومه باقری کیمیا

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست....

معصومه باقری کیمیا


به کسی ندارم الفت ؛ ز جهانیان مگر تو

که اگر توام برانی ؛ سر بی کسی سلامت....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۴:۱۷ - قالب رضا
    هی...
نویسندگان

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «متن زیبای خاص» ثبت شده است


مثل سفره ای که تازه روی آن جوجه کباب و نان سنگک و لیموترش تازه خورده اند؛ 

می خواهم خودم را بردارم و از بالای سقف خیالم بتکانم.

تمام حرفهای هیچ و پوچ را بیرون بریزم.

تمام رویاهای پوشالی را پرت کنم برود.

تمام اندوه ها و نگرانی های بی موردم را پاک کنم

تمام خاطره های تلخ را بتکانم....

دستهایم را با فشار انگشتانم گره بزنم

فنجان قهوه ای توی کافه ی دنج و دلنشینی مقابل خودم بگذارم.

شانه های خسته ام را با سر انگشتان خودم بفشارم تا تنهایی ها را حس نکنند.

منتظر شنیدن صدای زنگ تلفن همراهم نباشم تا ببینم چه کسی دلش برایم تنگ شده!

تمام حوصله ام را برای خندیدن گل چشمهایم کنار بگذارم.

دستهایم را خودم  (ها) کنم تا یخ نزنند.

بنشینم رو به روی آینه و به خودم بگویم : فدای سرت که بعضی چیزها حل نمی شود!

فضای جمجمه ام را آهنگ دالام دیمبو پُر کند. سرم را مست کنم و بگذارم بگذرد....

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

👇

همیشه با خودم فکر کردم چه صدها هزار نفر صفحه ام را دنبال کنند چه صد میلیون نفر....

آدمهایی که اگر نباشم برای من نگران می شوند چند نفری بیش نیستند.

همان چند نفر همیشگی...

لا اقل خوب است من همین چند نفر را دارم که اگر یکهو کَلَک کار تمام شد و من مُردم ؛ باشند و برایم اشک بریزد و گلهای نسترن و نرگس سر قبرم پر پر کنند.

همان صدهزار نفر شاید همین چند نفر مهم را هم نداشته باشند که حتی نگران مُردنشان باشند.

دلخوشی های ما اگر همین اعداد  کیلویی و میلیونی و عکس هایی که گاهی با هنر فیگوراتیو به نمایش در آمده اند و نام کاربری شناسنامه ای باشد ؛ چه بهتر که همان چند نفر آدم مهم زندگیمان را اندازه بگیریم...همین آدمهای نگران زندگیمان شاید مجازی باشند شاید واقعی....

گاهی یک غریبه بیشتر از فامیلت برایت تب می کند و میمیرد!

و این تمام مقیاسی بود که می خواستم دوربین قلمم عکاسی کند....

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

عطر تو

۱۰
آذر


و لابد فهمیده ای 

من حتی میان تردیدهایم هم تو را میخواهم.

و شده ام زنی که فقط نام تو از زبانش چکه می کند.

خفگی ام را آرام آرام می بلعم!

چیزی نشده ؛ 

بوی عطر همیشگی ات

زیر مشامم جا مانده....


معصومه باقری (کیمیا)



  • معصومه باقری کیمیا

دل گرفته

۰۴
آذر

دلم گرفته بود. شال و کلاهم را پوشیدم و بیرون رفتم. هوا کمی سرد بود. هوس کردم یک فنجان قهوہ ی موکا با کیک شکلاتی بخورم. جای دنج و آرامی نشستم. کافه هم یک آهنگ کذایی پخش می کرد....

حس عجیبی داشتم....

چشمهایم جز احساساتم هیچ چیزی نمی دید.

احساساتی که رو به زوال بودند.

این روزها هر کسی بهم فحش دادہ ؛ هر کسی بد نگاهم کردہ ؛ هر کسی اوقاتم را تلخ کردہ ؛ من نگاهش کردم و لبخندی به پهنای صورتم تحویلش دادم.


اونقدر در جواب خوبیهام ؛ بدی دیدم که توی کادر جا نمیشم!! ولی نیومدم اینجا که از این حرفها بزنم . اومدم که از احساسم بنویسم.

یه وقتایی یه یار قدیمی با تموم جذابیتش تو رو محو خودش مے ڪنہ و تمام دنیات میشہ.

من همون دختر بچه ی رویایی با موهای بافته شدہ هستم که حتی نمی توانی درک کنی چجوری می توانم رو به رویت بنشینم . رو به روی تو.... که وقتی می بینمت دست و پایم را گم می کنم.

یک مدت که نبودی به کافه رفتم تا قهوہ بنوشم. قهوہ ی موکا با کیک شکلاتی....

تنها نشسته بودم و احساس می کردم چشمهایم هم مشغول تولید اشک از شعله ی اندوهند....

تنها بودم اما فکر تو هم بود.

فکر تو که مرا از میان سیاہ چاله های تنهایی و خیالات ملال آور نجات می داد.

من بودم و تنهایی بود و اندوہ تو....

اندوهی که گویا پایانی ندارد.

آری ؛

قصه ی من و تو پایانی ندارد....

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

ذوق مرگ

۰۴
آذر

امروز دلم چقدر  ذوق مرگ شدہ است....

هزار خوشی سیال را یکباره در خودش می ریزد. اصلا فکر کنم لحظاتی که حال من خوب است ؛ حال دلم هم خوب می شود.

اما وقتی درختان ساکت ایستادہ اند گویا ما چارہ ای نداریم جز اینکه با لبخند تصنعی و لباسهای رنگی رنگی ظاهر و لعاب شهر را با خوشیهای سیال جبران کنیم.

آنقدر درگیر روزمرگی هستم که حتی یادم می رود در یکی از کافه های شهر دمنوش بهارنارنج بنوشم و با عطرش غصه های بادبادکی ام را از یاد ببرم.

این روزها حس می کنم یک چیزی مثل سایه پشت سرم است. هر جا مے روم دنبالم می آید . مثل من لباس می پوشد و وقتی سرم را بر می گردانم هم رنگ شهر شدہ است. اصلا انگار ساعت ها و دقیقه ها و تمام لحظات عمرم را پشت سر من ایستادہ....

*دلتنگی* را می گویم....

حتی یک لحظه دست از سرم بر نمی دارد. اصلا اینکه  *دلتنگی جان*  اینهمه مرا دوست دارد دلیلی نمی شود که من هم دوستش داشته باشم....

ما آدما این روزا خیلی حالمون شبیه هم شده. دوست داریم کنار هم بشینیم و ساعتها از دلتنگی هامون حرف بزنیم.

خوب یا بد زندگی میرہ جلو و هیچی دست ما نیست.

ولی حداقل میشه با آدما حرف زد. حالشون و پرسید. کنارشون نشست و با اونا دمنوش بهارنارنج خورد.

دلخوشی هایی رو که می بینیم دارن مفسود میشن رو میشه مثل یه غنچه ی نو شکفته پرورش داد تا گل بدهند. مثل عطر بهارنارنج....

گاهی هم آدمهایی رو اطرافمون می بینیم که درد کشیدہ اند ولی هیچ کاری از دست ما بر نمی آید.

راستش احساساتم هم این روزها دارند از دست می روند.

و هیچ چیز به اندازہ ی این سخت نیست که ببینی چیزی که دوستش داری رو به زوال می رود....


معصومه باقری (کیمیا)



  • معصومه باقری کیمیا