معصومه باقری

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست...

معصومه باقری

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست...

معصومه باقری

به کسی ندارم الفت ؛ ز جهانیان مگر تو

که اگر توام برانی ؛ سر بی کسی سلامت....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۴:۱۷ - قالب رضا
    هی...
نویسندگان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رویای شیرین» ثبت شده است

احساس تلخ

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ
با احساس تلخی که عکس منتقل می کند ؛ کاری ندارم.
با موهای بسته شدہ بر فرق سرش هم کاری ندارم.
با همین لباس بافتنی و خوشرنگ در ظهر گرم و آفتابی هم کاری ندارم.
با نیمرخ عکس هم هیچ کاری ندارم.
روی صحبت من با اون چشمهایی هست که دارن با دیوارای اتاق حرف می زنن!!
نمی دونم این چشمها چرا ساکت نمیشن؟
این چشمها دارن میگن روی دوستی آدما دیگه حساب باز نکن!!
این چشمها دارن میگن عشق دیگه برای من رنگی ندارہ.
این چشمها دارن میگن دیگه نمیشه روی دیوارها درخت آلبالو کشید.
دیگه نمیشه نیلوفر و شمعدونی کشید.
اصلا بریم سر اصل مطلب؛ ما آدما گاهی یادمون میرہ موقع وارد شدن به حریم دیگران در بزنیم 
حتی توجه نمی کنیم بعضی مسائل شاید خیلی شخصی باشند و ربطی به ما نداشته باشند
آنقدر سادہ از کنار رفتارها و حرفهای خودمان می گذریم ولی در مقابل دیگران بهترین قاضی دنیا هستیم.
خلاصه دلم می سوزہ وقتی می بینم دنیایی که می تونست پر از رنگ و شادی باشه دنیایی تاریک و غمگین شدہ که  آدماش ناخواسته از شادی فاصله گرفتن!
هر روز که از خواب بیدار میشی با یه خبر بد مواجه میشی ؛ با یه اتفاق تلخ ؛ با یه حرف ناخوشایند.
هر روز با مشتی دروغ و دروغ و دروغ!!
زندگی ما آدما شدہ همین.
نمی دونم چرا خدا می دونست بعضی آدماش چقدر بی رحم هستن ولی بازم خلقشون کرد؟!

معصومه باقری



  • معصومه باقری

عاشقانه ی من برای تو

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۵ ب.ظ

وقتی من نشستم و دارم با خودکار سیاهم ، توی دفتر سپید ؛ آرام و با مکث ؛ جملاتی هَپَلی هوپو می نویسم یه نفر از لای در به من خیرہ می شود که متوجه حضورش می شوم.

از جایم بلند می شوم تا در اتاق را ببندم ،

اما او عاشق تر از این حرفهاست....

شما که او را بہ خوبی نمی شناسید !

خیرہ نگاهم می کند و می گوید : آخه شما بگو !

وقتی معصوم دارہ پشت میز چوبی با نور کم لامپ خیرہ به تابلوی عکس آشفته و مات امیلی برونته ؛ توی دفترش خیالات هَپَلی هوپوش رو می نویسه ، کیه که ول کنه برہ سراغ نون و آب !!

من با خندہ می گویم : همه می دونن انگشت سبابه همون سبابه اس و بنصر همون بنصرہ ، نه هیچکس با نوشتن خیلی رمانتیک و جذاب میشه نه کسی که زیادہ خوابی گرفته اش ؛ را می توانی از بیداری هراس دهی !

من اما این روزها پشت پلکهایم ؛ خیال  *او*  نشسته است.

خیال جانانم؛ پلکهایم را سنگین کردہ و مرا به زیادہ خوابی مبتلا کردہ است....

دیگر حتی نمی توانم هَپَلی هوپو بنویسم....

دیگر حتی به این فکر نمی کنم که این کرم ابریشم آخرش پروانه می شود و تمام می شود و می رود یا نه ؟!

حتی از  *او*  نوشتن هم برایم کهنه شدہ و زود زهوارش در می رود. هوا آنقدر گرم شدہ که دلم را نخ کش می کند....

اینبار فقط بخاطر  *او*  می خواهم رخت شلم شوربا تن کنم !


معصومه باقری


  • معصومه باقری