معصومه باقری کیمیا

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست....

معصومه باقری کیمیا

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست....

معصومه باقری کیمیا


به کسی ندارم الفت ؛ ز جهانیان مگر تو

که اگر توام برانی ؛ سر بی کسی سلامت....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۴:۱۷ - قالب رضا
    هی...
نویسندگان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دمنوش» ثبت شده است

دل گرفته

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۳ ب.ظ

دلم گرفته بود. شال و کلاهم را پوشیدم و بیرون رفتم. هوا کمی سرد بود. هوس کردم یک فنجان قهوہ ی موکا با کیک شکلاتی بخورم. جای دنج و آرامی نشستم. کافه هم یک آهنگ کذایی پخش می کرد....

حس عجیبی داشتم....

چشمهایم جز احساساتم هیچ چیزی نمی دید.

احساساتی که رو به زوال بودند.

این روزها هر کسی بهم فحش دادہ ؛ هر کسی بد نگاهم کردہ ؛ هر کسی اوقاتم را تلخ کردہ ؛ من نگاهش کردم و لبخندی به پهنای صورتم تحویلش دادم.


اونقدر در جواب خوبیهام ؛ بدی دیدم که توی کادر جا نمیشم!! ولی نیومدم اینجا که از این حرفها بزنم . اومدم که از احساسم بنویسم.

یه وقتایی یه یار قدیمی با تموم جذابیتش تو رو محو خودش مے ڪنہ و تمام دنیات میشہ.

من همون دختر بچه ی رویایی با موهای بافته شدہ هستم که حتی نمی توانی درک کنی چجوری می توانم رو به رویت بنشینم . رو به روی تو.... که وقتی می بینمت دست و پایم را گم می کنم.

یک مدت که نبودی به کافه رفتم تا قهوہ بنوشم. قهوہ ی موکا با کیک شکلاتی....

تنها نشسته بودم و احساس می کردم چشمهایم هم مشغول تولید اشک از شعله ی اندوهند....

تنها بودم اما فکر تو هم بود.

فکر تو که مرا از میان سیاہ چاله های تنهایی و خیالات ملال آور نجات می داد.

من بودم و تنهایی بود و اندوہ تو....

اندوهی که گویا پایانی ندارد.

آری ؛

قصه ی من و تو پایانی ندارد....

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

روزای گوگردی

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۳ ب.ظ

خیلی وقته روزام گوگردی شدن ، یعنی نه خوب نه بد ، یعنی یکنواخت ، سرد ، کسل آور

دوست دارم یه اتفاق غیر منتظرہ بیفته ولو چرت و پرت ؛ یه قصه ی جدیدی بنویسم ولو دری وری

یه وقتایی هم با یه آدم جذابی آشنا میشم که نقاط مشترکی با هم داریم و من اسم اون آدم رو بهار نارنج میذارم.

بعضی آدم ها خیلی شبیه دمنوش های نشاط آور هستن؛ مثل دمنوش های بهارنارنج ؛ دمنوش های بابونه ؛ چای به لیمو ؛ چای آلبالو....

من اینجور آدمها رو بیشتر دوست دارم. آدمهایی که مثل دمنوش بهت نشاط بهت میدن و این روزای گوگردی رو شاد و سرمست می کنند. 

وقتی ساعت ها با این آدمها قدم بزنے ؛ ساعت ها حرف بزنی ؛ حتی متوجه گذشت زمان نمیشی

اما بعضی دیگه از آدمها هستن که با قضاوتهای نا به جا و تزهای تکراریشون حال آدم و خراب می کنن.

اونا آدمایی هستن که وقتی ما شاد هستیم اونا غمگین هستن و وقتے ما غمگین هستیم اونا چشماشون برق می زنه.

اینجور آدمها روزهامون و کدر می کنن. مثل آیینه ی حمام بعد از گرفتن دوش آب گرم....

باید ازشون دوری کرد....

وگرنه مثل یه عکس سیاہ و سفید که حتی لبخندش تلخه خوشیهامون رنگ می بازہ و روزهامون و کدر می کنن!! 

معصومه باقری (کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا