معصومه باقری

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست...

معصومه باقری

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست...

معصومه باقری

به کسی ندارم الفت ؛ ز جهانیان مگر تو

که اگر توام برانی ؛ سر بی کسی سلامت....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۴:۱۷ - قالب رضا
    هی...
نویسندگان

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معصومه باقری کیمیا» ثبت شده است

کجایی من؟!...

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۲ ب.ظ


تمام نوشته ها 

در _کجایی تو_  ختم شده اند.

علامت استفهام

در ذهنم جا خوش کرده

من این روزها می پرسم ؛

کجایی من؟!

معصومه باقری(کیمیا)



  • معصومه باقری

چتر رنگی

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۱ ب.ظ


حتی ماه برای اینکه بتابد

از تو اذن می گیرد.

خیال می کنی نمی دانم؟

طاووس ها رنگ پرهایشان را

از پرچین مژک های تو گرفته اند؟

و اخرین بار با چتر رنگی ات

قناری ها را دیوانه کردی.


معصومه باقری(کیمیا)



  • معصومه باقری

عروس برف ها

يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۲۱ ب.ظ


قبل از آنکه به مردی دل بدهی

پرواز ققنوس را باید دیده باشی

در آتش!

اما من دستهایم همیشه سرد هستند

چشمهایم دو تکه یخ....

برای همین به پرنده های مهاجر نگاه می کنم....

می خواهم عروس برفها شوم....


معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری

آهنگ خون

يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۳ ب.ظ


نُت  های حضور تو

خطوط حامل دلم را لرزان می کنند.

و خون مرا بند می آورند.

هر دقیقه ؛

دو

سی

سی


معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری

عطر تو

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۵۸ ق.ظ


و لابد فهمیده ای 

من حتی میان تردیدهایم هم تو را میخواهم.

و شده ام زنی که فقط نام تو از زبانش چکه می کند.

خفگی ام را آرام آرام می بلعم!

چیزی نشده ؛ 

بوی عطر همیشگی ات

زیر مشامم جا مانده....


معصومه باقری (کیمیا)



  • معصومه باقری

دل گرفته

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۳ ب.ظ

دلم گرفته بود. شال و کلاهم را پوشیدم و بیرون رفتم. هوا کمی سرد بود. هوس کردم یک فنجان قهوہ ی موکا با کیک شکلاتی بخورم. جای دنج و آرامی نشستم. کافه هم یک آهنگ کذایی پخش می کرد....

حس عجیبی داشتم....

چشمهایم جز احساساتم هیچ چیزی نمی دید.

احساساتی که رو به زوال بودند.

این روزها هر کسی بهم فحش دادہ ؛ هر کسی بد نگاهم کردہ ؛ هر کسی اوقاتم را تلخ کردہ ؛ من نگاهش کردم و لبخندی به پهنای صورتم تحویلش دادم.


اونقدر در جواب خوبیهام ؛ بدی دیدم که توی کادر جا نمیشم!! ولی نیومدم اینجا که از این حرفها بزنم . اومدم که از احساسم بنویسم.

یه وقتایی یه یار قدیمی با تموم جذابیتش تو رو محو خودش مے ڪنہ و تمام دنیات میشہ.

من همون دختر بچه ی رویایی با موهای بافته شدہ هستم که حتی نمی توانی درک کنی چجوری می توانم رو به رویت بنشینم . رو به روی تو.... که وقتی می بینمت دست و پایم را گم می کنم.

یک مدت که نبودی به کافه رفتم تا قهوہ بنوشم. قهوہ ی موکا با کیک شکلاتی....

تنها نشسته بودم و احساس می کردم چشمهایم هم مشغول تولید اشک از شعله ی اندوهند....

تنها بودم اما فکر تو هم بود.

فکر تو که مرا از میان سیاہ چاله های تنهایی و خیالات ملال آور نجات می داد.

من بودم و تنهایی بود و اندوہ تو....

اندوهی که گویا پایانی ندارد.

آری ؛

قصه ی من و تو پایانی ندارد....

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری