معصومه باقری کیمیا

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست....

معصومه باقری کیمیا

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست....

معصومه باقری کیمیا


به کسی ندارم الفت ؛ ز جهانیان مگر تو

که اگر توام برانی ؛ سر بی کسی سلامت....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۴:۱۷ - قالب رضا
    هی...
نویسندگان

۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معصومه باقری کیمیا» ثبت شده است

خاطرات ورق خورده

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۴ ب.ظ



از وقتی که زندگی ما آدمها نیازمند لبخندها و 

نگاه ها و تماس ها و دایره المعارف واژه های عاشقانه 

و موسیقی های منحصر به فرد شده ، 

حتی کف مغزمان با شنیدن کلمات داغ می شود!

گاهی باید تنها بود ،

باید متروک کرد رنج ها را و حرف ها را و آدمها را...

گاهی باید رها کرد ، باید همه چیز را رها کرد و

 رو به غروب خورشید رفت و در افق ناپدید شد...

گاهی باید خودت را با خودت رو به رو کنی

 تا حس کنی ؛ کم بودن و حتی نبودن بعضی انسان ها

 چقدر دنیایت را رنگی تر می کند!


معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

حس تلخ

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۰ ب.ظ


یه وقتایی آدم اونقدر ضعیف میشه که حس می کنه

 حتی نسیم ملایمی که از لای پنجره ی اتاق داخل میاد ، 

حتی مورچه ی کوچیکی که لبه ی دیوار راه میره ، 

حتی یه کلمه ی ساده هم می تونه بهش آسیب وارد کنه ، 

این آدم یه روزی از یه طوفان سهمگین ، یه مورچه ی بزرگتر و یه جمله ی تلخ و خشن بدجوری زخمی شده،

برا همین ترسیده 

این آدم رو اذیتش نکنین ، 

بذارین طعم اعتماد و بچشه ، 

نذارین پلنگ زخمی درونش به جداره ی دیوارش چنگ بزنه ،

بعد سرخورده بیفته یه گوشه....

آدم وقتی آسیب می بینه

ضعیف میشه !

حالا هر چقدر هم که از کارما و تقدیر و چرخ سرنوشت توقع داشته باشیم بازم بعضی آدما هستن که _اتفاقا دلشون میاد_ بقیه رو اذیت کنن!! 


معصومه باقری(کیمیا)

 

  • معصومه باقری کیمیا

خداحافظی کن

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۷ ب.ظ


خداحافظی کن 

با همه ی آدمهایی که هزاران بار بخشیدی

ولی باز حق به جانب بودند!

تمام آدم هایی که پل های پشت سرشان را 

خراب کرده اند !

 از این تکرار وحشتناک 

خودت را رها کن !

بگذار روزهای بارانی ، شب های طولانی ، 

لحظات ناب تابستانی ، برودت های بکر بهاری ،

 دوباره به خانه ات سر بزنند ، 

به هر حسی که مال تو نیست و شکنجه ات می دهد ،

خداحافظی بگو !

تعادل دستهایت را بر هم نزن !

به هر رابطه ای که مسموم است خاتمه بده !

بگذار آدمها آن طور که می خواهند درباره ی تو فکر کنند ،

تمام این سال ها ، با رنج ها و اندوه ها مانوس شدی ؛

کافی است !!

آرام آرام بگو : 

خداحافظ...


معصومه باقری(کیمیا)



  • معصومه باقری کیمیا

رنگ سرد حقایق

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۵ ب.ظ


گاهی فکر می کنیم شانس همیشه در خانه ی آدمهای بد را می زند و بخت همیشه با آنها یار است ، 

گاهی عذاب وجدان میگیریم از اینکه به گرگ در لباس میش ها ، ناسزا می گوییم ،

اغلب برای اینکه از معرکه بیرون بیاییم سکوت می کنیم و عمق فاجعه را اندازه نمیگیریم ، 

این دل ، احساس ، غرور و متانتی که در قاب سکوت به هدر می روند ؛ 

تمام زندگی ما هستند که نابود می شوند !!

عادت کرده ایم آدمهای بد ، گربه رقصانی کنند و ما زیر بار شکنجه شان خرد شویم و بگوییم دنیا دار مکافات است ، 

دنیا چقدر می توانست زیباتر باشد اگر آدمهای بد هم باور داشتند بهشت  و جهنم قلب آنهاست ، 

قلب آدمها....

چه شده است که بدی ها را می توان با چشم غیر مسلح دید اما خوبی ها با لنز سولوتیکا هم مشاهده نمی شوند.

چه شده است که آدمهای بد گمان می کنند همیشه حق با آنهاست ، 

چه شده است که دلمان پر از درد شده ؛  روزهایمان کوتاه شده اند و شبهایمان بلند...

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

مستند زندگی

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۲ ب.ظ

آدم یک وقتهایی چشمهایش را باز می کند و می بیند چه زندگی یکنواختی دارد ، 

انگار هیچ چیز قابل توجهی توی زندگی اش اتفاق نیفتاده ، 

کتاب سقوط کامو را ورق می زند ،

کتاب بیگانه را می خواند ، 

انگار تمام زندگی اش حتی اندازه ی ساخت یک مستند کوتاه هم خرج ندارد!

به آفتاب حیله گر بهار نگاه می کند

که یک لحظه می دود تا وسط صفحه ی مانیتور لپ تاپ ،

و یک لحظه گم و خاکستری می شود توی هوای خرداد !

چشمهایش را میبندد و توی خیالات خام ، خیالبافی می کند!

به مستند کوتاهی که از فیلم زندگی اش ساخته اند ، نگاه می کند و وسط های آن به خواب می رود!


معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

آرامش خیال

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۹ ب.ظ


ما هر روز توی زندگیمون آدمایی می بینم که توی رابطه های اجتماعیشون وجدان ندارن ، 

جوری که اگه کسی بخواد تلافی کنه

طرف با خاک یکسان میشه!

آدمایی که خُرده شیشه دارن به راحتی شما رو زخمی می کنن ،  بدون هیچ جنجالی ، فقط ازشون فاصله بگیرین . 

فاصله  یکی از جذابترین اتفاقات دنیاست ، 

هر کی نیش و کنایه زد ، سکوت کن!

حتی اگه ظرفیتت بالاست ، 

ولی واسش اضافه کاری نکن!

گاهی اوقات جواب دادن به بعضی حرفها ؛

یعنی از دست دادن عقل!

منزجرترین آدمای روی زمین ؛

آدمایی هستن که فکر می کنن همیشه حق با اوناست!!

این روزا نرم افزار وجدان روی سیستم بعضی آدما نصب نشده !

کاریش نمیشه کرد!

فقط کافیه از اندروید حافظتون پاکش کنین!


معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

بهار

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ


صداش و شنیدم ، صدای بهار ، انگار یه آدم هشتاد ساله بود ،

 دستهاش بوی سیب می داد ، چشماش رنگ رازقی بود ،

لباسش سبز بود ، ولی پیر بود ، خسته بود ، سالها می رفت و

بهار می آمد و با گذر سال ها می رفت و باز می آمد و خسته شده بود .

بهار شبیه دختری چهارده ساله بود با شومیز حریر سفید ،

اما هشتاد ساله بود. هشتاد سال بود منتظر بود روزها بگذرند

و اتفاقی بیفتد و غم ها بروند و نگاهش لبخند مرموز یار گره بخورد ، 

سالها منتظر بود تا انگیزه پیدا کند برای نگاه کردن به آینه ،

 گران ترین عطرش را از جعبه بیرون بیاورد و

 لباس های اتوکشیده ی شکوفه دارش را بپوشد و دلش آرام باشد . 

بهار خیلی وقت است به وقت آخر رسیده ،

خودش را سال ها پیش توی جیبهای شومیز حریر سفیدش جا گذاشته ، توی چهارده سالگی...

بهار الان هشتاد ساله است ، پیر است ، من صداش و شنیدم .

هر کسی گوشهایش را روی سر و صداهای موهوم دنیا ببندد

صدای پیر و فرتوت بهار را می شنود. 

بهارتون شاد🌱

معصومه باقری(کیمیا)


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۹
  • معصومه باقری کیمیا

طبق روال معمول

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ق.ظ


نمی خواهم اعتراف کنم تا حدودی آدمها را می شناسم!

چون از شناخت آدمها می ترسم!

از اینکه دوستانم ، دشمنانم شوند ، می ترسم !

به خودم می گویم ؛ 

اصلا برایت مهم نباشد فلانی سالی یک بار 

هم به تو پیامی داده یا نه ، 

برایت اهمیت نداشته باشد کسی زنگ می زند یا نه؟

می دانی؟ این روزها باید همیشه تو صبور باشی ،

تو یادآوری کنی ، تو درک کنی ؛ تو کوتاه بیایی ،

تو دعوت کنی و مناسبتهای مهم را جشن بگیری 

تو باید سکوت کنی و اعتراض نکنی و ناراحت نشوی

تا فقط از مخاطب کلیشه ای بودن تلفن همراهشان حذف نشوی!

آدمها همین هستند ؛ 

فقط تو هستی که بیکاری ، برنامه نداری ،

مشغله کاری نداری ، سرت خلوت است ، غرور نداری!

بقیه همه گرفتار هستند ، وقت ندارند ، بیکار نیستند!

از آدمها خرده نگیر ، 

حتی دعوا کردند جدی نگیر!

هر حرفی زدند ، دلگیر مشو!

اینها همان آدمهایی هستند که امروز در دنیایت هستند 

و فردا شاید نباشند ، 

اصلا لزومی هم ندارد غرورت را له کنی

 تا یک رابطه را حفظ کنی!

بگذار مرزها ، حریم ها ، روابط ها 

همینجور عادی باقی بمانند ،

اصلا بگذار تنها ارتباطت بین آدمها 

سلام و علیکی باشد و خداحافظ!

معصومه باقری(کیمیا)



  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۱۹
  • معصومه باقری کیمیا

بالاخره یک روز می پرد

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۵۰ ق.ظ


وانمود می کنم همه چیز طبق روال معمول پیش می رود 

و زود به زود دلم برایت تنگ نمی شود !

زنی که تلخ می نوشت ، خشک می خندید ،

بی سر و صدا غذایش را می خورد ،

حالا گلویش پر از بغضی ست که سالهاست پنهان کرده!

زنی که روی نیمکت چوبی می نشست

 و به زاغ های منفور خیره می شد ، حالا پر از سیاهی زاغ است!

زنی که می خواست در عمق دریا چشمهایش را ببند

تا در رویاهایش غرق شود ، الان در خاموشی دریا گم شده !

زنی که به چشمهایش سایه چشم مات می مالید ، 

 گاهی نوری می دمد وسط افتادگی پلکلهایش!

زنی که ساختمان های چهل طبقه در گوش هایش آهنگ می نواختند ؛ 

بالاخره یک روز می پرد !

بالاخره یک روز می پرد !

معصومه باقری(کیمیا)



  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۵۰
  • معصومه باقری کیمیا

دل تنگ شدم

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ


زنی نبودم که تمام وقتم را غذا بپزم ، رخت اتو کنم ،

 ظرف خشک کنم ، جارو بکشم و شمعدانی های شاه عباسی را برق بندازم.

اما می توانستم ساعت ها بنشینم و آسمان و زمین

 و ماه و خورشید را به هم ببافم.

و تو موهایم را توی مشت های مردانه ی زمخت ات ببافی!!

انعکاس خورشید از لای موهایم

در برق چشمهایت بنشیند

و قندیل های یخ بسته را در عمق دل زخمی ام آب کند.

 می توانستم ساعت ها بنشینم و از

 تو بنویسم بدون اینکه وقت کنم 

سر شعله ی گاز آبگوشت مورد علاقه ات را بار بگذارم.

همه ی دلخوشی من ؛ 

دستهایی بود که دور گردن آرزوهایم می پیچید!

می خواستم تو باشی ؛ 

تا وقتی شبهای لعنتی دلم می گیرد ،

پیاده از انقلاب تا ولیعصر برویم و چای نپتونی بنوشیم!

وقتی از سرما مچاله می شدم  تو باشی و پتو روی من بکشی!

می خواستم باشی ؛ 

بدون استرس برای پرداخت چک و قبض های عقب افتاده ، 

بدون بسته بندی های فریزر گوشت و هویج ، 

بدون سر و کله زدن با طلبکار و بدهکار 

بدون دغدغه ، بدون درد ، 

می خواستمت !!

مشکلات و ناآرامی ها را می خواستم 

همان جا پشت در خانه ، جا بگذارم. 

کنار کفش های نامرتب و شلخته ات 

که بوی ماندن می دادند.

حالا چه فرقی می کند ؟!

ماندن مگر شاخ و دم دارد؟

چه در قلبم؟!!

چه در قلبم؟!!

معصومه باقری(کیمیا)



  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۰
  • معصومه باقری کیمیا