معصومه باقری کیمیا

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست....

معصومه باقری کیمیا

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست....

معصومه باقری کیمیا


به کسی ندارم الفت ؛ ز جهانیان مگر تو

که اگر توام برانی ؛ سر بی کسی سلامت....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۴:۱۷ - قالب رضا
    هی...
نویسندگان

۴۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معصومه باقری کیمیا» ثبت شده است

بهار

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ


صداش و شنیدم ، صدای بهار ، انگار یه آدم هشتاد ساله بود ،

 دستهاش بوی سیب می داد ، چشماش رنگ رازقی بود ،

لباسش سبز بود ، ولی پیر بود ، خسته بود ، سالها می رفت و

بهار می آمد و با گذر سال ها می رفت و باز می آمد و خسته شده بود .

بهار شبیه دختری چهارده ساله بود با شومیز حریر سفید ،

اما هشتاد ساله بود. هشتاد سال بود منتظر بود روزها بگذرند

و اتفاقی بیفتد و غم ها بروند و نگاهش لبخند مرموز یار گره بخورد ، 

سالها منتظر بود تا انگیزه پیدا کند برای نگاه کردن به آینه ،

 گران ترین عطرش را از جعبه بیرون بیاورد و

 لباس های اتوکشیده ی شکوفه دارش را بپوشد و دلش آرام باشد . 

بهار خیلی وقت است به وقت آخر رسیده ،

خودش را سال ها پیش توی جیبهای شومیز حریر سفیدش جا گذاشته ، توی چهارده سالگی...

بهار الان هشتاد ساله است ، پیر است ، من صداش و شنیدم .

هر کسی گوشهایش را روی سر و صداهای موهوم دنیا ببندد

صدای پیر و فرتوت بهار را می شنود. 

بهارتون شاد🌱

معصومه باقری(کیمیا)


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۹
  • معصومه باقری کیمیا

طبق روال معمول

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ق.ظ


نمی خواهم اعتراف کنم تا حدودی آدمها را می شناسم!

چون از شناخت آدمها می ترسم!

از اینکه دوستانم ، دشمنانم شوند ، می ترسم !

به خودم می گویم ؛ 

اصلا برایت مهم نباشد فلانی سالی یک بار 

هم به تو پیامی داده یا نه ، 

برایت اهمیت نداشته باشد کسی زنگ می زند یا نه؟

می دانی؟ این روزها باید همیشه تو صبور باشی ،

تو یادآوری کنی ، تو درک کنی ؛ تو کوتاه بیایی ،

تو دعوت کنی و مناسبتهای مهم را جشن بگیری 

تو باید سکوت کنی و اعتراض نکنی و ناراحت نشوی

تا فقط از مخاطب کلیشه ای بودن تلفن همراهشان حذف نشوی!

آدمها همین هستند ؛ 

فقط تو هستی که بیکاری ، برنامه نداری ،

مشغله کاری نداری ، سرت خلوت است ، غرور نداری!

بقیه همه گرفتار هستند ، وقت ندارند ، بیکار نیستند!

از آدمها خرده نگیر ، 

حتی دعوا کردند جدی نگیر!

هر حرفی زدند ، دلگیر مشو!

اینها همان آدمهایی هستند که امروز در دنیایت هستند 

و فردا شاید نباشند ، 

اصلا لزومی هم ندارد غرورت را له کنی

 تا یک رابطه را حفظ کنی!

بگذار مرزها ، حریم ها ، روابط ها 

همینجور عادی باقی بمانند ،

اصلا بگذار تنها ارتباطت بین آدمها 

سلام و علیکی باشد و خداحافظ!

معصومه باقری(کیمیا)



  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۱۹
  • معصومه باقری کیمیا

بالاخره یک روز می پرد

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۵۰ ق.ظ


وانمود می کنم همه چیز طبق روال معمول پیش می رود 

و زود به زود دلم برایت تنگ نمی شود !

زنی که تلخ می نوشت ، خشک می خندید ،

بی سر و صدا غذایش را می خورد ،

حالا گلویش پر از بغضی ست که سالهاست پنهان کرده!

زنی که روی نیمکت چوبی می نشست

 و به زاغ های منفور خیره می شد ، حالا پر از سیاهی زاغ است!

زنی که می خواست در عمق دریا چشمهایش را ببند

تا در رویاهایش غرق شود ، الان در خاموشی دریا گم شده !

زنی که به چشمهایش سایه چشم مات می مالید ، 

 گاهی نوری می دمد وسط افتادگی پلکلهایش!

زنی که ساختمان های چهل طبقه در گوش هایش آهنگ می نواختند ؛ 

بالاخره یک روز می پرد !

بالاخره یک روز می پرد !

معصومه باقری(کیمیا)



  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۵۰
  • معصومه باقری کیمیا

دل تنگ شدم

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ


زنی نبودم که تمام وقتم را غذا بپزم ، رخت اتو کنم ،

 ظرف خشک کنم ، جارو بکشم و شمعدانی های شاه عباسی را برق بندازم.

اما می توانستم ساعت ها بنشینم و آسمان و زمین

 و ماه و خورشید را به هم ببافم.

و تو موهایم را توی مشت های مردانه ی زمخت ات ببافی!!

انعکاس خورشید از لای موهایم

در برق چشمهایت بنشیند

و قندیل های یخ بسته را در عمق دل زخمی ام آب کند.

 می توانستم ساعت ها بنشینم و از

 تو بنویسم بدون اینکه وقت کنم 

سر شعله ی گاز آبگوشت مورد علاقه ات را بار بگذارم.

همه ی دلخوشی من ؛ 

دستهایی بود که دور گردن آرزوهایم می پیچید!

می خواستم تو باشی ؛ 

تا وقتی شبهای لعنتی دلم می گیرد ،

پیاده از انقلاب تا ولیعصر برویم و چای نپتونی بنوشیم!

وقتی از سرما مچاله می شدم  تو باشی و پتو روی من بکشی!

می خواستم باشی ؛ 

بدون استرس برای پرداخت چک و قبض های عقب افتاده ، 

بدون بسته بندی های فریزر گوشت و هویج ، 

بدون سر و کله زدن با طلبکار و بدهکار 

بدون دغدغه ، بدون درد ، 

می خواستمت !!

مشکلات و ناآرامی ها را می خواستم 

همان جا پشت در خانه ، جا بگذارم. 

کنار کفش های نامرتب و شلخته ات 

که بوی ماندن می دادند.

حالا چه فرقی می کند ؟!

ماندن مگر شاخ و دم دارد؟

چه در قلبم؟!!

چه در قلبم؟!!

معصومه باقری(کیمیا)



  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۰
  • معصومه باقری کیمیا

معنای زن

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ق.ظ


باور کن آنقدر ها هم سخت نیست ، 

حتی لازم نیست با خودت کلنجار بروی!

میان این زندگی نا آرام ، چقدر

زن با دنیایش بی حساب می شود 

وقتی روح آزرده اش به قهقرا می رود!

کناره می گیرد ، سکوت می کند و درک نمی شود !

کلیشه ای تر از آن مگر هست که زن _جنس دوم _ نام بگیرد؟

و این جنس دوم ، حق ندارد از هیچ مردی تقاضای ازدواج کند.

و اگر به هر دلیلی دیر ازدواج کرد ؛ پیر دختر است!!

و وقتی به اذن پدرش ازدواج کرد _منزل_ می شود!

و چون بچه دار شد _مادر بچه ها_ نام می گیرد.

اگر قصد داشت آزادی را تجربه کند

 فاسق است و ضعیفه خطاب می شود.

زن خوب ، طبعا پسر زاست!

و اگر کابوس ببیند ، خواب زن چپ است!

اگر قدرت داشت و از پس زندگی اش بر آمد ؛ مردیه واسه خودش!

هر جایی که سر و صدا شدت گرفت ، مثل حمام زنانه است!

روز زن ؛ 

روزی است که زن و مرد با هم برابر و مساوی باشند.

روزی که خشونت علیه زن متوقف شود.

روزی که زن مجبور نباشد در تاکسی خودش را مچاله کند!

روزی که حین رانندگی فحش نخورد.

روزی که بتواند به استادیوم برود ، قاضی شود ،

وزیر شود ، دستمزدش با مرد برابر باشد ،

لباس مورد علاقه اش را بپوشد ، 

امنیت داشته باشد و برای خروج از کشور 

نیاز به ثبت رسمی نداشته باشد. 

حرفهایم پر از تکرار و واژه هایم سرد و تلخ و خشک شده اند....

و زن چقدر تلخ تمام می شود ، تمام!

معصومه باقری(کیمیا)


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۹
  • معصومه باقری کیمیا

دل گرفته

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ


می خوام خیال کنم توی یه مسافرت دلپذیر کنار ساحل  نشسته ام

 و به حرفهای دریا گوش می دهم ،

می توانم با صدای بلند بخندم و تمام دردهای دنیا را مسخره کنم 

می توانم هیچ کدام از رفتارهای دلهره آور آدمها را جدی نگیرم ،

اصلا خیال می کنم توی جاده  ای که دو طرف آن

ردیف درختان افرا و سپیدار ایستاده اند و

 گیسویشان را به دست باد سپرده اند ،

 قدم می زنم و هیچ خبری از بوق و ترافیک و ماشین و دود نیست !

حالا در سکوتی عمیق می توانم تنهایی بنشینم 

و صدها قهوه ی موکا بنوشم....

حالا با دلی آرام  می توانم هندزوری در گوشهایم بگذارم

 و به ساختمان های چهل طبقه فکر کنم!

حالا با خیال راحت می توانم توی اینترنت بچرخم

 و هزاران بار ساعت رولکس برنده شوم...

معصومه باقری(کیمیا)

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۸
  • معصومه باقری کیمیا

حال خوب آدمها

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ق.ظ


من وقتی به لحظه ی طلایی غروب می نگرم 

خورشید رو با دلم حس می کنم.

لحظه ی طلایی غروب ؛ یعنی در واقع زمانی که بی دلیل دلم می گیره....

توی زندگیم از بس خوبی کردم و در

جواب خوبی ها ، بدی دیدم  دیگه بازیگر خوبی شدم!

عادت ندارم راه برم و بی دلیل غر بزنم

  و اوقاتم رو تلخ کنم ولی توی زندگی سیاه لشگر هم نیستم!

آدمی رسالت داره تا خوبی هاش و با بقیه تقسیم کنه

تا دیگران هم بتونن زیباترین صحنه های دنیا رو ببینن!

توی بعضی سکانس ها خیلی دلم می گیره.

وقتی می بینم یه آدمی می دونه اشتباه کرده

 ولی با یه مشت دروغ می خواد همه رو قانع کنه حق با خودش بوده!

وقتی می بینم هر آدمی واسه خودش قاضی میشه و پرونده می نویسه ؛ 

واقعا آزرده خاطر میشم!

ولی بازم ته دلم امید دارم.

 یه امید زیبا و روشن به اسم : خداوند . 

خدایی که هیچوقت تنهام نمی ذاره و همیشه پشتم بوده .

*حال خوب* ویروسیه!

و می تونه بین بقیه سرایت کنه!

من منتظرم یه نفر بیاد و حال خوبش و به من منتقل کنه.

همیشه قرار نیست مطلقا یه آدم عادی روی کره ی زمین باشیم 

گاهی فقط می تونیم یه آدم خوب باشیم

یه آدم بزرگ!

یک....

دو....

سه....

شروع کن!!


معصومه باقری(کیمیا)


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۵
  • معصومه باقری کیمیا

دلتنگی مبهم

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ب.ظ


هر چقدر هم که خودت را به بی خیالی بزنی

هر چقدر هم که به خودت بگویی اهمیتی ندارد

باز شبها وقتی ساعت از دوازده بگذرد ، مغزت کار نمی کند

حتی وسط خنده هایت

حتی در اوج شلوغی هایت

دستهایت

دستهایش

را

کم

دارد...

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

زخم های من

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۰۶ ق.ظ


به زخم هام نگاه می کنم که چطوری رنگ عوض کردن

 و قرمز و سیاه شدن.

التهاب هیپودرم هم وزن خاطره ی بعضی آدمها می تونه

 کاری کنه زخم سر باز کنه.

من هر روز زخمم رو پانسمان می کنم

 ولی خراشی که ازش مونده بدجور باعث میشه

 گوشه های دلم از جا کَنده بشه.

صدای پای رفتنت ؛ هنوز روی زخم دلم مونده

حتی اگه هر روز پانسمانش و عوض کنم.

وقتی از پله ها بالا میرم نگاه کفش هام می کنم و قدمهام رو میشمارم....

با اندازه ی هر گام کفش ؛ یک قدم به خاطره هات عقب نشینی می کنم.

وقتی به خودم میام که میبینم چند قدم پای پیاده به کفشهام بدهکارم...

و تو به زخم های دل من یک عمر   بوسه بدهکاری...

مثل بوسه ای که مادر آرام روی خراش دست کودکش می زند.

از همان جنس.....

از همان رنگ....

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

نجوایی برای خودم

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۰۴ ق.ظ


مثل سفره ای که تازه روی آن جوجه کباب و نان سنگک

و لیموترش تازه خورده اند؛ 

می خواهم خودم را بردارم و از بالای سقف خیالم بتکانم.

تمام حرفهای هیچ و پوچ را بیرون بریزم.

تمام رویاهای پوشالی را پرت کنم برود.

تمام اندوه ها و نگرانی های بی موردم را پاک کنم

تمام خاطره های تلخ را بتکانم....

دستهایم را با فشار انگشتانم گره بزنم

فنجان قهوه ای توی کافه ی دنج و دلنشینی مقابل خودم بگذارم.

شانه های خسته ام را با سر انگشتان خودم بفشارم

 تا تنهایی ها را حس نکنند.

منتظر شنیدن صدای زنگ تلفن همراهم نباشم

 تا ببینم چه کسی دلش برایم تنگ شده!

تمام حوصله ام را برای خندیدن گل چشمهایم کنار بگذارم.

دستهایم را خودم  (ها) کنم تا یخ نزنند.

بنشینم رو به روی آینه و به خودم بگویم :

 فدای سرت که بعضی چیزها حل نمی شود!

فضای جمجمه ام را آهنگ دالام دیمبو پُر کند.

 سرم را مست کنم و بگذارم بگذرد....

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا