معصومه باقری

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست...

معصومه باقری

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست...

معصومه باقری

به کسی ندارم الفت ؛ ز جهانیان مگر تو

که اگر توام برانی ؛ سر بی کسی سلامت....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۴:۱۷ - قالب رضا
    هی...
نویسندگان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معصومه باقری هیودی» ثبت شده است

آرامش خیال

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۹ ب.ظ


ما هر روز توی زندگیمون آدمایی می بینم که توی رابطه های اجتماعیشون وجدان ندارن ، 

جوری که اگه کسی بخواد تلافی کنه

طرف با خاک یکسان میشه!

آدمایی که خُرده شیشه دارن به راحتی شما رو زخمی می کنن ،  بدون هیچ جنجالی ، فقط ازشون فاصله بگیرین . 

فاصله  یکی از جذابترین اتفاقات دنیاست ، 

هر کی نیش و کنایه زد ، سکوت کن!

حتی اگه ظرفیتت بالاست ، 

ولی واسش اضافه کاری نکن!

گاهی اوقات جواب دادن به بعضی حرفها ؛

یعنی از دست دادن عقل!

منزجرترین آدمای روی زمین ؛

آدمایی هستن که فکر می کنن همیشه حق با اوناست!!

این روزا نرم افزار وجدان روی سیستم بعضی آدما نصب نشده !

کاریش نمیشه کرد!

فقط کافیه از اندروید حافظتون پاکش کنین!


معصومه باقری


  • معصومه باقری

ذوق مرگ

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ

امروز دلم چقدر  ذوق مرگ شدہ است....

هزار خوشی سیال را یکباره در خودش می ریزد. اصلا فکر کنم لحظاتی که حال من خوب است ؛ حال دلم هم خوب می شود.

اما وقتی درختان ساکت ایستادہ اند گویا ما چارہ ای نداریم جز اینکه با لبخند تصنعی و لباسهای رنگی رنگی ظاهر و لعاب شهر را با خوشیهای سیال جبران کنیم.

آنقدر درگیر روزمرگی هستم که حتی یادم می رود در یکی از کافه های شهر دمنوش بهارنارنج بنوشم و با عطرش غصه های بادبادکی ام را از یاد ببرم.

این روزها حس می کنم یک چیزی مثل سایه پشت سرم است. هر جا مے روم دنبالم می آید . مثل من لباس می پوشد و وقتی سرم را بر می گردانم هم رنگ شهر شدہ است. اصلا انگار ساعت ها و دقیقه ها و تمام لحظات عمرم را پشت سر من ایستادہ....

*دلتنگی* را می گویم....

حتی یک لحظه دست از سرم بر نمی دارد. اصلا اینکه  *دلتنگی جان*  اینهمه مرا دوست دارد دلیلی نمی شود که من هم دوستش داشته باشم....

ما آدما این روزا خیلی حالمون شبیه هم شده. دوست داریم کنار هم بشینیم و ساعتها از دلتنگی هامون حرف بزنیم.

خوب یا بد زندگی میرہ جلو و هیچی دست ما نیست.

ولی حداقل میشه با آدما حرف زد. حالشون و پرسید. کنارشون نشست و با اونا دمنوش بهارنارنج خورد.

دلخوشی هایی رو که می بینیم دارن مفسود میشن رو میشه مثل یه غنچه ی نو شکفته پرورش داد تا گل بدهند. مثل عطر بهارنارنج....

گاهی هم آدمهایی رو اطرافمون می بینیم که درد کشیدہ اند ولی هیچ کاری از دست ما بر نمی آید.

راستش احساساتم هم این روزها دارند از دست می روند.

و هیچ چیز به اندازہ ی این سخت نیست که ببینی چیزی که دوستش داری رو به زوال می رود....


معصومه باقری 



  • معصومه باقری