معصومه باقری کیمیا

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست....

معصومه باقری کیمیا

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست....

معصومه باقری کیمیا


به کسی ندارم الفت ؛ ز جهانیان مگر تو

که اگر توام برانی ؛ سر بی کسی سلامت....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۴:۱۷ - قالب رضا
    هی...
نویسندگان

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معصومه باقری» ثبت شده است

دل تنگ شدم

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ


زنی نبودم که تمام وقتم را غذا بپزم ، رخت اتو کنم ،

 ظرف خشک کنم ، جارو بکشم و شمعدانی های شاه عباسی را برق بندازم.

اما می توانستم ساعت ها بنشینم و آسمان و زمین

 و ماه و خورشید را به هم ببافم.

و تو موهایم را توی مشت های مردانه ی زمخت ات ببافی!!

انعکاس خورشید از لای موهایم

در برق چشمهایت بنشیند

و قندیل های یخ بسته را در عمق دل زخمی ام آب کند.

 می توانستم ساعت ها بنشینم و از

 تو بنویسم بدون اینکه وقت کنم 

سر شعله ی گاز آبگوشت مورد علاقه ات را بار بگذارم.

همه ی دلخوشی من ؛ 

دستهایی بود که دور گردن آرزوهایم می پیچید!

می خواستم تو باشی ؛ 

تا وقتی شبهای لعنتی دلم می گیرد ،

پیاده از انقلاب تا ولیعصر برویم و چای نپتونی بنوشیم!

وقتی از سرما مچاله می شدم  تو باشی و پتو روی من بکشی!

می خواستم باشی ؛ 

بدون استرس برای پرداخت چک و قبض های عقب افتاده ، 

بدون بسته بندی های فریزر گوشت و هویج ، 

بدون سر و کله زدن با طلبکار و بدهکار 

بدون دغدغه ، بدون درد ، 

می خواستمت !!

مشکلات و ناآرامی ها را می خواستم 

همان جا پشت در خانه ، جا بگذارم. 

کنار کفش های نامرتب و شلخته ات 

که بوی ماندن می دادند.

حالا چه فرقی می کند ؟!

ماندن مگر شاخ و دم دارد؟

چه در قلبم؟!!

چه در قلبم؟!!

معصومه باقری(کیمیا)



  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۰
  • معصومه باقری کیمیا

حال خوب آدمها

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ق.ظ


من وقتی به لحظه ی طلایی غروب می نگرم 

خورشید رو با دلم حس می کنم.

لحظه ی طلایی غروب ؛ یعنی در واقع زمانی که بی دلیل دلم می گیره....

توی زندگیم از بس خوبی کردم و در

جواب خوبی ها ، بدی دیدم  دیگه بازیگر خوبی شدم!

عادت ندارم راه برم و بی دلیل غر بزنم

  و اوقاتم رو تلخ کنم ولی توی زندگی سیاه لشگر هم نیستم!

آدمی رسالت داره تا خوبی هاش و با بقیه تقسیم کنه

تا دیگران هم بتونن زیباترین صحنه های دنیا رو ببینن!

توی بعضی سکانس ها خیلی دلم می گیره.

وقتی می بینم یه آدمی می دونه اشتباه کرده

 ولی با یه مشت دروغ می خواد همه رو قانع کنه حق با خودش بوده!

وقتی می بینم هر آدمی واسه خودش قاضی میشه و پرونده می نویسه ؛ 

واقعا آزرده خاطر میشم!

ولی بازم ته دلم امید دارم.

 یه امید زیبا و روشن به اسم : خداوند . 

خدایی که هیچوقت تنهام نمی ذاره و همیشه پشتم بوده .

*حال خوب* ویروسیه!

و می تونه بین بقیه سرایت کنه!

من منتظرم یه نفر بیاد و حال خوبش و به من منتقل کنه.

همیشه قرار نیست مطلقا یه آدم عادی روی کره ی زمین باشیم 

گاهی فقط می تونیم یه آدم خوب باشیم

یه آدم بزرگ!

یک....

دو....

سه....

شروع کن!!


معصومه باقری(کیمیا)


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۵
  • معصومه باقری کیمیا

نجوایی برای خودم

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۰۴ ق.ظ


مثل سفره ای که تازه روی آن جوجه کباب و نان سنگک

و لیموترش تازه خورده اند؛ 

می خواهم خودم را بردارم و از بالای سقف خیالم بتکانم.

تمام حرفهای هیچ و پوچ را بیرون بریزم.

تمام رویاهای پوشالی را پرت کنم برود.

تمام اندوه ها و نگرانی های بی موردم را پاک کنم

تمام خاطره های تلخ را بتکانم....

دستهایم را با فشار انگشتانم گره بزنم

فنجان قهوه ای توی کافه ی دنج و دلنشینی مقابل خودم بگذارم.

شانه های خسته ام را با سر انگشتان خودم بفشارم

 تا تنهایی ها را حس نکنند.

منتظر شنیدن صدای زنگ تلفن همراهم نباشم

 تا ببینم چه کسی دلش برایم تنگ شده!

تمام حوصله ام را برای خندیدن گل چشمهایم کنار بگذارم.

دستهایم را خودم  (ها) کنم تا یخ نزنند.

بنشینم رو به روی آینه و به خودم بگویم :

 فدای سرت که بعضی چیزها حل نمی شود!

فضای جمجمه ام را آهنگ دالام دیمبو پُر کند.

 سرم را مست کنم و بگذارم بگذرد....

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

حرفهای تلخ

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ق.ظ


دوست دارم ذره ای در قلب تو باشم نه یه تصویر بزرگ قاب عکس

 در کنج اتاقت که هر از گاهی شاید اتفاقی نگاهت به اون گره بخوره.

گلویم پر از بغض هایی ست که هر لحظه با اونها جِر می خوره.

نه میتونم داد بزنم ؛ جیغ بزنم یا گریه کنم.

اصلا انگار قفل شدم روی سکوت.

خفگی حنجره ام باعث شده نتونم حرف بزنم ؛ سبک بشم.

و آدم وقتی با کسی از دردهاش حرف نزنه ؛

سنگ میشه ؛ سخت میشه ؛ بی تفاوت میشه

این سکوت و به زور به حنجره ام چپوندم

تا به هیچکسی دلبستگی پیدا نکنه و دلم سر پای خودش وایسه.

به شکل محسوسی احساس حماقت می کنم

برای سکوت هایی که در مقابل بعضی آدمها کردم.

من پُرم از این حرفهای تلخ....

وقتی کسی حرفهایم را نشنود باید در سکوت و انزوا

میان مولکول های اتمسفر تنهایی خفه شوم.

بی خیال که کسی چشم هایم را جدی نمی گیرد!

اصلا می خواهم دنیا تمام شود و از من چیزی نباشد!

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

فریب

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۵ ب.ظ


آمدی ؛ ماندی 

ماندم ؛ رفتی !

تمام قول و قرارهایت

مثل کودکی بود که

زنگ دری را زد 

و فرار کرد ...


معصومه باقری(کیمیا)



  • معصومه باقری کیمیا

پرنده ها

يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۳ ب.ظ


گنجشکی نشسته است

روی مقره های برق

و کبوتری

بر سیم خاردار پادگان

و کلاغی

بر کاج های خشک کوچه

این پرندگان از ما چه می خواهند؟

وقتی حتی پروانه ها

لباس دنباله دارشان را به باد سپرده اند!


معصومه باقری(کیمیا)


 

  • معصومه باقری کیمیا

پروانه

يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۱ ب.ظ


خاکستر سیگاری می شوم

که بر لب های تو نشسته بود.

سرگیجه رهایم نمی کند.

جمجمه ام 

شبیه هزاران پروانه

به هوا می رود !


معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری کیمیا

عقرب

يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۹ ب.ظ


تو می خواهی دور شوم

آرام آرام نزدیک می شود ؛

چشمانم از مرگ

دستهایم از لحد

کفش هایم از کفن

و دهانم از قبر

و گیسوانم از عقرب های گور تاریک....


معصومه باقری(کیمیا)



  • معصومه باقری کیمیا

قصه ی مادربزرگ

يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۷ ب.ظ


چه شده؟

که دیگر حتی موج

دریا را پس می زند؟

و پلنگ ها در بیشه زار

و سیاره ها در کهکشان

و درختان در جنگل

هیچکدام عاشق نمی شوند!

دیگر حتی کلاغ ها سر نمی زنند

به قصه های تکرار شبهای مادربزرگ....


معصومه باقری(کیمیا)



  • معصومه باقری کیمیا