معصومه باقری

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست...

معصومه باقری

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست...

معصومه باقری

به کسی ندارم الفت ؛ ز جهانیان مگر تو

که اگر توام برانی ؛ سر بی کسی سلامت....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۴:۱۷ - قالب رضا
    هی...
نویسندگان

۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معصومه باقری» ثبت شده است

انسان و انسانیت

سه شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ

پدربزرگم همیشه می گفت؛

اگر پدر و مادری را دیدید که فرزندش را از دست داده هیچوقت از او سوال نپرسید چگونه فرزندت فوت شده؟ چون گدازه های آتش داغش شعله ور می شود. 

اگر زنی را دیدید که مشکل مالی دارد توی جمع مهمانی مشکل او را اعلام نکنید و اگر کمکی می خواهید به او برسانید بگذارید مخفیانه باقی بماند.

از کسی سوال نکنید چرا بیکاری؟ چرا خانه نداری؟ چرا تنگدستی؟ 

هیچوقت از زن و شوهری سوال نکنید چرا بچّه دار نشده اند؟ 

وقتی مهمانی به خانه تان می آید از او نپرسید گرسنه ای یا نه؟ بدون تعارف برایش سفره پهن کن.

هرگز پس از اینکه کسی با تو درددل کرد ، به رویش نیاوری تا خجل شود. 

وقتی کسی پیش شما آمد و از دیگری بد گفت ، زودباور نباشید و قضاوت نکنید. سعی کنید حرفهای دو طرف مقابل را بشنوید و در نهایت اگر کمکی از شما بر نمی آید بی طرف باشید.

هیچوقت برای اینکه دیگران بخندند کسی را مورد تمسخر قرار ندهید.

اگر مساله ای پیش آمد و خودتان می دانستید مقصر هستید پا پیش بگذارید و معذرت خواهی کنید.

اینگونه اصالت و ریشه ی خود را نشان می دهید.

باور کنید انسانیت آنقدر هم سخت نیست.

معصومه باقری

  • معصومه باقری

کلمات شعر من

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ق.ظ


من نمی توانم با کلاشنیکف شلیک کنم.‌

نمی توانم از مسلسل و گلوله چیزی بنویسم.

لعنت بر تپانچه و گلاک و اسپرینگ ‌فیلد...

لعنت بر کُلت فایتون و هفت تیر...

بر تفنگ چریکی...

بر انگشت دستم که ماشه را نمی کشد لعنت...

هیچ کدام از این تیربارها بوی عشق نمی دهند. 

نمی توانم این ها را توی دفترم بچکانم.

من فقط از تو می نویسم.

این کلمات دفترم هستند که تو را از پا در می آورند. 

معصومه باقری

  • معصومه باقری

خاطرات ورق خورده

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۴ ب.ظ



از وقتی که زندگی ما آدمها نیازمند لبخندها و 

نگاه ها و تماس ها و دایره المعارف واژه های عاشقانه 

و موسیقی های منحصر به فرد شده ، 

حتی کف مغزمان با شنیدن کلمات داغ می شود!

گاهی باید تنها بود ،

باید متروک کرد رنج ها را و حرف ها را و آدمها را...

گاهی باید رها کرد ، باید همه چیز را رها کرد و

 رو به غروب خورشید رفت و در افق ناپدید شد...

گاهی باید خودت را با خودت رو به رو کنی

 تا حس کنی ؛ کم بودن و حتی نبودن بعضی انسان ها

 چقدر دنیایت را رنگی تر می کند!


معصومه باقری


  • معصومه باقری

خداحافظی کن

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۷ ب.ظ


خداحافظی کن 

با همه ی آدمهایی که هزاران بار بخشیدی

ولی باز حق به جانب بودند!

تمام آدم هایی که پل های پشت سرشان را 

خراب کرده اند !

 از این تکرار وحشتناک 

خودت را رها کن !

بگذار روزهای بارانی ، شب های طولانی ، 

لحظات ناب تابستانی ، برودت های بکر بهاری ،

 دوباره به خانه ات سر بزنند ، 

به هر حسی که مال تو نیست و شکنجه ات می دهد ،

خداحافظی بگو !

تعادل دستهایت را بر هم نزن !

به هر رابطه ای که مسموم است خاتمه بده !

بگذار آدمها آن طور که می خواهند درباره ی تو فکر کنند ،

تمام این سال ها ، با رنج ها و اندوه ها مانوس شدی ؛

کافی است !!

آرام آرام بگو : 

خداحافظ...


معصومه باقری



  • معصومه باقری

مستند زندگی

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۲ ب.ظ

آدم یک وقتهایی چشمهایش را باز می کند و می بیند چه زندگی یکنواختی دارد ، 

انگار هیچ چیز قابل توجهی توی زندگی اش اتفاق نیفتاده ، 

کتاب سقوط کامو را ورق می زند ،

کتاب بیگانه را می خواند ، 

انگار تمام زندگی اش حتی اندازه ی ساخت یک مستند کوتاه هم خرج ندارد!

به آفتاب حیله گر بهار نگاه می کند

که یک لحظه می دود تا وسط صفحه ی مانیتور لپ تاپ ،

و یک لحظه گم و خاکستری می شود توی هوای خرداد !

چشمهایش را میبندد و توی خیالات خام ، خیالبافی می کند!

به مستند کوتاهی که از فیلم زندگی اش ساخته اند ، نگاه می کند و وسط های آن به خواب می رود!


معصومه باقری


  • معصومه باقری

آرامش خیال

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۹ ب.ظ


ما هر روز توی زندگیمون آدمایی می بینم که توی رابطه های اجتماعیشون وجدان ندارن ، 

جوری که اگه کسی بخواد تلافی کنه

طرف با خاک یکسان میشه!

آدمایی که خُرده شیشه دارن به راحتی شما رو زخمی می کنن ،  بدون هیچ جنجالی ، فقط ازشون فاصله بگیرین . 

فاصله  یکی از جذابترین اتفاقات دنیاست ، 

هر کی نیش و کنایه زد ، سکوت کن!

حتی اگه ظرفیتت بالاست ، 

ولی واسش اضافه کاری نکن!

گاهی اوقات جواب دادن به بعضی حرفها ؛

یعنی از دست دادن عقل!

منزجرترین آدمای روی زمین ؛

آدمایی هستن که فکر می کنن همیشه حق با اوناست!!

این روزا نرم افزار وجدان روی سیستم بعضی آدما نصب نشده !

کاریش نمیشه کرد!

فقط کافیه از اندروید حافظتون پاکش کنین!


معصومه باقری


  • معصومه باقری

دل تنگ شدم

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ


زنی نبودم که تمام وقتم را غذا بپزم ، رخت اتو کنم ،

 ظرف خشک کنم ، جارو بکشم و شمعدانی های شاه عباسی را برق بندازم.

اما می توانستم ساعت ها بنشینم و آسمان و زمین

 و ماه و خورشید را به هم ببافم.

و تو موهایم را توی مشت های مردانه ی زمخت ات ببافی!!

انعکاس خورشید از لای موهایم

در برق چشمهایت بنشیند

و قندیل های یخ بسته را در عمق دل زخمی ام آب کند.

 می توانستم ساعت ها بنشینم و از

 تو بنویسم بدون اینکه وقت کنم 

سر شعله ی گاز آبگوشت مورد علاقه ات را بار بگذارم.

همه ی دلخوشی من ؛ 

دستهایی بود که دور گردن آرزوهایم می پیچید!

می خواستم تو باشی ؛ 

تا وقتی شبهای لعنتی دلم می گیرد ،

پیاده از انقلاب تا ولیعصر برویم و چای نپتونی بنوشیم!

وقتی از سرما مچاله می شدم  تو باشی و پتو روی من بکشی!

می خواستم باشی ؛ 

بدون استرس برای پرداخت چک و قبض های عقب افتاده ، 

بدون بسته بندی های فریزر گوشت و هویج ، 

بدون سر و کله زدن با طلبکار و بدهکار 

بدون دغدغه ، بدون درد ، 

می خواستمت !!

مشکلات و ناآرامی ها را می خواستم 

همان جا پشت در خانه ، جا بگذارم. 

کنار کفش های نامرتب و شلخته ات 

که بوی ماندن می دادند.

حالا چه فرقی می کند ؟!

ماندن مگر شاخ و دم دارد؟

چه در قلبم؟!!

چه در قلبم؟!!

معصومه باقری



  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۰
  • معصومه باقری

حال خوب آدمها

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ق.ظ


من وقتی به لحظه ی طلایی غروب می نگرم 

خورشید رو با دلم حس می کنم.

لحظه ی طلایی غروب ؛ یعنی در واقع زمانی که بی دلیل دلم می گیره....

توی زندگیم از بس خوبی کردم و در

جواب خوبی ها ، بدی دیدم  دیگه بازیگر خوبی شدم!

عادت ندارم راه برم و بی دلیل غر بزنم

  و اوقاتم رو تلخ کنم ولی توی زندگی سیاه لشگر هم نیستم!

آدمی رسالت داره تا خوبی هاش و با بقیه تقسیم کنه

تا دیگران هم بتونن زیباترین صحنه های دنیا رو ببینن!

توی بعضی سکانس ها خیلی دلم می گیره.

وقتی می بینم یه آدمی می دونه اشتباه کرده

 ولی با یه مشت دروغ می خواد همه رو قانع کنه حق با خودش بوده!

وقتی می بینم هر آدمی واسه خودش قاضی میشه و پرونده می نویسه ؛ 

واقعا آزرده خاطر میشم!

ولی بازم ته دلم امید دارم.

 یه امید زیبا و روشن به اسم : خداوند . 

خدایی که هیچوقت تنهام نمی ذاره و همیشه پشتم بوده .

*حال خوب* ویروسیه!

و می تونه بین بقیه سرایت کنه!

من منتظرم یه نفر بیاد و حال خوبش و به من منتقل کنه.

همیشه قرار نیست مطلقا یه آدم عادی روی کره ی زمین باشیم 

گاهی فقط می تونیم یه آدم خوب باشیم

یه آدم بزرگ!

یک....

دو....

سه....

شروع کن!!


معصومه باقری


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۵
  • معصومه باقری

نجوایی برای خودم

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۰۴ ق.ظ


مثل سفره ای که تازه روی آن جوجه کباب و نان سنگک

و لیموترش تازه خورده اند؛ 

می خواهم خودم را بردارم و از بالای سقف خیالم بتکانم.

تمام حرفهای هیچ و پوچ را بیرون بریزم.

تمام رویاهای پوشالی را پرت کنم برود.

تمام اندوه ها و نگرانی های بی موردم را پاک کنم

تمام خاطره های تلخ را بتکانم....

دستهایم را با فشار انگشتانم گره بزنم

فنجان قهوه ای توی کافه ی دنج و دلنشینی مقابل خودم بگذارم.

شانه های خسته ام را با سر انگشتان خودم بفشارم

 تا تنهایی ها را حس نکنند.

منتظر شنیدن صدای زنگ تلفن همراهم نباشم

 تا ببینم چه کسی دلش برایم تنگ شده!

تمام حوصله ام را برای خندیدن گل چشمهایم کنار بگذارم.

دستهایم را خودم  (ها) کنم تا یخ نزنند.

بنشینم رو به روی آینه و به خودم بگویم :

 فدای سرت که بعضی چیزها حل نمی شود!

فضای جمجمه ام را آهنگ دالام دیمبو پُر کند.

 سرم را مست کنم و بگذارم بگذرد....

معصومه باقری


  • معصومه باقری

حرفهای تلخ

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ق.ظ


دوست دارم ذره ای در قلب تو باشم نه یه تصویر بزرگ قاب عکس

 در کنج اتاقت که هر از گاهی شاید اتفاقی نگاهت به اون گره بخوره.

گلویم پر از بغض هایی ست که هر لحظه با اونها جِر می خوره.

نه میتونم داد بزنم ؛ جیغ بزنم یا گریه کنم.

اصلا انگار قفل شدم روی سکوت.

خفگی حنجره ام باعث شده نتونم حرف بزنم ؛ سبک بشم.

و آدم وقتی با کسی از دردهاش حرف نزنه ؛

سنگ میشه ؛ سخت میشه ؛ بی تفاوت میشه

این سکوت و به زور به حنجره ام چپوندم

تا به هیچکسی دلبستگی پیدا نکنه و دلم سر پای خودش وایسه.

به شکل محسوسی احساس حماقت می کنم

برای سکوت هایی که در مقابل بعضی آدمها کردم.

من پُرم از این حرفهای تلخ....

وقتی کسی حرفهایم را نشنود باید در سکوت و انزوا

میان مولکول های اتمسفر تنهایی خفه شوم.

بی خیال که کسی چشم هایم را جدی نمی گیرد!

اصلا می خواهم دنیا تمام شود و از من چیزی نباشد!

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری