معصومه باقری

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست...

معصومه باقری

دلم یک گفتگوی عمیق میخواهد با یک آدم به موقع ؛ یک آدم عمیق و به موقع قابل قیمت گذاری نیست...

معصومه باقری

به کسی ندارم الفت ؛ ز جهانیان مگر تو

که اگر توام برانی ؛ سر بی کسی سلامت....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۴:۱۷ - قالب رضا
    هی...
نویسندگان

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل گرفته» ثبت شده است

دل گرفته

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ


می خوام خیال کنم توی یه مسافرت دلپذیر کنار ساحل  نشسته ام

 و به حرفهای دریا گوش می دهم ،

می توانم با صدای بلند بخندم و تمام دردهای دنیا را مسخره کنم 

می توانم هیچ کدام از رفتارهای دلهره آور آدمها را جدی نگیرم ،

اصلا خیال می کنم توی جاده  ای که دو طرف آن

ردیف درختان افرا و سپیدار ایستاده اند و

 گیسویشان را به دست باد سپرده اند ،

 قدم می زنم و هیچ خبری از بوق و ترافیک و ماشین و دود نیست !

حالا در سکوتی عمیق می توانم تنهایی بنشینم 

و صدها قهوه ی موکا بنوشم....

حالا با دلی آرام  می توانم هندزوری در گوشهایم بگذارم

 و به ساختمان های چهل طبقه فکر کنم!

حالا با خیال راحت می توانم توی اینترنت بچرخم

 و هزاران بار ساعت رولکس برنده شوم...

معصومه باقری(کیمیا)

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۸
  • معصومه باقری

تلخ

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۷ ب.ظ


از همین ابتدا بگویم اگر قلبتان ضعیف است نوشته های مرا مطالعه نکنین....

کافیه فقط به دلیل خستگی یا ناتوانی ؛ یه کاری واسه یه آدمی انجام ندیدن ؛ اون هزار تا کاری که  واسش با زحمت انجام دادین میشه مثل توف سر بالا !

کافیه تو یه جمعی از یکی از بهترینهای خیالاتتون تعریف و تمجید کنین ؛ بقیه میشن دشمنی تشنه به خونت !

عادت کردیم هر روز قربان صدقه ی آدمهایی شویم که حاضریم سر به تنشان نباشد!

کافیه یه روزی دستت خالی باشه ؛ کیفت بی پول باشه ؛ همونایی که چسبیده به ریشت بودن حالا چشم دیدنت رو ندارن!

مرجان میگه ؛ پول اگه خوشبختی نمیاره ؛ پس چرا بدبختی میاره؟!

کافیه نصف شبی دلت بگیره ؛ هیچ کسی پیدا نمیشه تا توی عمق قدمهات رنج هات و بشماره!

کافیه درد بی درمان بگیری و عکس پروفایلی بگذاری که فقط خودت می فهمی اش ؛ همه ی دویست و شصت و هشت تای مخاطبینت پروفایل و کنایه به خودشون میگیرن!

کافیه یه دونه از دردهای پنهانت و به یکی از آدمها نشون بدی ؛ کاری می کنن که اون دردها مثل خنجری به قلب و روحت زخم بزنن.

فقط کافیه تصمیم بگیری رشد کنی ؛ بالا بری ؛ اون موقع است که فوج حسادت ها و نمی توانی ها و اعصاب خردکردن ها و تمسخرها به تو هجوم آورند تا از حرکت خود عقب نشینی کنی!

قوی هم که باشی ؛ این آدمها نمی گذارند به حال خودت باشی!

حتی وقتی دست به تیغ ببری یا با یک عالمه قرص های خاکستری همه چیز را تمام کنی و خودت را سر به نیست کنی ؛ جز موش های صحرایی و سگ های هار و ولگرد ؛ کسی نیست سنگ قبرت را لمس کند!

گاهی بهتر است ندانسته باشی و نفهمی شان و خودت را کر و کور و لال کنی ؛ تا بتوانی نفس بکشی و میان آجرهای سیمانی و سقف های پوشالی زنده بمانی!

تلخ شد....آه....چقدر عمق فاجعه تلخ است....تنهایی ما را در خود بلعیده است!

از همان اول گفتم اگر قلبتان ضعیف است نوشته هایم را نخوانید....


معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری

دل گرفته

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۳ ب.ظ

دلم گرفته بود. شال و کلاهم را پوشیدم و بیرون رفتم. هوا کمی سرد بود. هوس کردم یک فنجان قهوہ ی موکا با کیک شکلاتی بخورم. جای دنج و آرامی نشستم. کافه هم یک آهنگ کذایی پخش می کرد....

حس عجیبی داشتم....

چشمهایم جز احساساتم هیچ چیزی نمی دید.

احساساتی که رو به زوال بودند.

این روزها هر کسی بهم فحش دادہ ؛ هر کسی بد نگاهم کردہ ؛ هر کسی اوقاتم را تلخ کردہ ؛ من نگاهش کردم و لبخندی به پهنای صورتم تحویلش دادم.


اونقدر در جواب خوبیهام ؛ بدی دیدم که توی کادر جا نمیشم!! ولی نیومدم اینجا که از این حرفها بزنم . اومدم که از احساسم بنویسم.

یه وقتایی یه یار قدیمی با تموم جذابیتش تو رو محو خودش مے ڪنہ و تمام دنیات میشہ.

من همون دختر بچه ی رویایی با موهای بافته شدہ هستم که حتی نمی توانی درک کنی چجوری می توانم رو به رویت بنشینم . رو به روی تو.... که وقتی می بینمت دست و پایم را گم می کنم.

یک مدت که نبودی به کافه رفتم تا قهوہ بنوشم. قهوہ ی موکا با کیک شکلاتی....

تنها نشسته بودم و احساس می کردم چشمهایم هم مشغول تولید اشک از شعله ی اندوهند....

تنها بودم اما فکر تو هم بود.

فکر تو که مرا از میان سیاہ چاله های تنهایی و خیالات ملال آور نجات می داد.

من بودم و تنهایی بود و اندوہ تو....

اندوهی که گویا پایانی ندارد.

آری ؛

قصه ی من و تو پایانی ندارد....

معصومه باقری(کیمیا)


  • معصومه باقری